محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1108
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : در اين موقع نام يعقوب را مىجستم اما به ياد نياوردم و گفتم : « من نيز چون پدر يوسف مىگويم : صبر نيك بايد و از خدا در آنچه مىگوييد كمك مىخواهم . » گويد : به خدا پيمبر از جاى خويش نرفته بود كه حالت وحى به دو دست داد و جامه بر او افكندند و متكاى چرمين زير سرش نهادند و چون اين حال بديدم ، به خدا ، بيمناك نشدم و اهميت ندادم كه بىگناهى خويش را مىدانستم و اطمينان داشتم كه خدا با من ستم نمىكند . اما پدر و مادرم چنان بودند كه وقتى پيمبر به خود آمد پنداشتم كه جان خواهند داد كه بيم داشتند تأييد گفتار مردم از پيش خدا بيايد . وقتى پيمبر به خود آمد و بنشست عرق چون دانه هاى مرواريد از او مىريخت و روزى سرد بود و بنا كرد عرق از پيشانى خود پاك كند و گفت : « عايشه خوشدل باش كه خدا بىگناهى ترا نازل كرد . » گويد : « و من گفتم : حمد خدا و ذم شما . » آنگاه پيمبر برون رفت و با مردم سخن كرد و آيه هاى قرآن را كه خدا عز و جل دربارهء من فرستاده بود بخواند . پس از آن بگفت تا مسطح بن اثاثه و حسان بن ثابت و حمنه دختر جحش را كه بيشتر از همه بد گفته بودند حد زدند . ابن اسحاق گويد : ام ايوب زن خالد بن زيد به دو گفته بود : « اى ابو ايوب ، شنيده اى مردم دربارهء عايشه چه مىگويند ؟ » ابو ايوب گفت : « بله شنيدهام ، دروغ مىگويند تو چنين كارى مىكردى ؟ » ام ايوب گفت : « نه به خدا من چنين كارى نمىكردم . » ابو ايوب گفت : « عايشه بهتر از تو است . » و چون آيات قرآن بر بىگناهى عايشه نازل شد ، ابو بكر كه پيش از آن خرج مسطح را مىداد گفت : « به خدا هرگز چيزى به او نميدهم و از پس آن سخنان كه دربارهء عايشه گفت هرگز به او كمك نميكنم . » و اين آيه نازل شد كه